۱۳۹۰ تیر ۱۱, شنبه

پیکره ای از استاد منوچهر مرتضوی و استاد شهریار


این پیکره، نشان گر استاد دکتر منوچهر مرتضوی و استاد شهریار است و چه جانسوز و ناگوار است آگاهی خبر تلخ و سوزناک درگدشت استاد دکتر منوچهر مرتضوی استاد ممتاز ادبیات و تاریخ و زبان شناس و ادیب و شاعر برجسته آذربایجانی و رییس پیشین دانشکده ادبیات و دانشگاه آذرابادگان تبریز.....من بی تعارف درگذشت این دانشمند بی مانند را رخدادی هولناک در سپهر فرهنگ و ادب ایرانزمین می دانم و بر این باورم که تا سالیان سال ،جایگزینی ،دانشمند بی مانندی چون او غیر ممکن خواهد بود....استاد مرتضوی در سال 1308 خورشیدی در محله مشهور و دیرپای ششکلان تبریز چشم به جهان گشودند و پس از پایان بردن تحصیلات متوسطه در محضر بزرگانی چون شادروانان پور داوود و بهار و فروزانفر و اقبال و معین موفق به کسب درجه دکتری ادبیات فارسی با درجه عالی شدند و مدتی نیز در سوربن به دانش پژوهی ادامه دادند...به راستی میتوان استاد مرتضوی را تنها بازمانده نسل غول های دانش پژوهانی چون پور داوود و فروزانفر و معین و نفیسی و ذکا به شمار اورد . اثار بازمانده استاد طیف گسترده ای از غزلیات زیبا در قالب کتاب ؛؛ چراغ نیمه مرده ؛؛ آثار دانشورانه تاریخ پژوهی چون کتاب بسیار معتبر ؛؛ مسایل عصر ایلخانان ؛؛ و نیز صدها مقاله و چندین کتاب درباره حافظ و مولوی و فردوسی و دیگر بزرگان فرهنگ و ادب ایران و نیز چندین مقاله دانشی و مستنددر حوزه زبان شناسی و شناخت زبانهای پیشین رایج در اذربایجان نام برد...گروهی بر این باورند که استاد مرتضوی بزرگترین حافظ پژوه کنونی گیتی بودند و کسی چون ایشان در این حوزه و نیز ارتباط اندیشه های حافظ با دیگر بزرگان ادب ایران زمین همسنگ نبود....استاد مرتضوی در زمره محبوب ترین استادان و رییسان دانشگاه آذرابادگان به شمار می امد و به کوشش او بود که دانشگاه آذرابادگان تبریز به کانونی ارجمند برای پژوهش پیرامون فرهنگ و ادب ایرانی و ادبیات فارسی و تاریخ ایران بدل شده بود...استاد مرتضوی پس از عمری پژوهش و خدمت به ایران در شامگاه سه شنبه 8 تیر ماه در تبریز جان به جان آفرین تسلیم کردند و هزاران فرهیخته دوستدار ایران را سوگوار نمودند... آفرین بر دیار دانشمند خیز اذرابادگان که گوهری چون استاد مرتضوی را در دامان خود پرورش داد و به راستی که آذربایجان بایستی در سوگ درگذشت جانسوز استاد زنده یاد مرتضوی خون بگرید...و تنها مایه دلخوشی و امید هزاران شاگرد استاد که راه ان یگانه ایراندوست را زنده نگاه خواهند داشت و او را چون الگویی جاوید و ماندگار خواهند نمود. استاد مرتضوی دانشمندی ایراندوست و در کلاس جهانی بودند و به این دلیل گروه های فاشیست قوم گرا و پانترکان بی دانش وابسته به بیگانه چون سخنی در برابر دانش گسترده استاد مرتضوی نداشتند ،همواره کوشش می کردند استاد را با توهین ها و آزار های گاه و بیگاه آزرده کنند..اما کیست که نداند مکتب ایران پژوهی استاد مرتضوی در تبریز و ایران زنده و بالنده است و به درختی تنومند بدل شده که نه تنها فرزندان آذربایجان ،بلکه دیگر هم میهنان نیز از سایه آرام بخش آن سالیان سال لذت خواهند برد و به راستی مکتب دانشی مرتضوی در آذربایجان زنده و بیش از هر زمانی پویا و جاودانه است...
 در ادامه نوشتار زیبایی از استاد مرتضوی در قدر شناسی از بزرگان از دست رفته عرضه می شود تا همگان از نکته سنجی و قلم شیوا و نکته سنجانه استاد بهره برند.... این جستار سالها پیش در نشریه حافظ به زیور طبع آراسته شد........ نوشتن اين يادداشت نيز، مثل هميشه به نسل منقرضي مي انديشم كه همواره از آنان پيروي مي كنيم و شيوه
رهروي مي آموزيم و طريقي را كه آن رهروان خستگي ناپذير با
گام هاي استوار پيموده اند، ناشيانه و افتان و خيزان مي پيماييم، ولي
كم تر به ياد آن ها هستيم. مي دانيم
اين خط جاده ها كه به صحرا نوشته اند
ياران رفته با قلم پا نوشت ه اند
،ولي اگر سمند بي وفاي دولت چند روزي سركشيده مي رود،نه تنها ازهمر مان كه از آن صاحب دمان و مقدمان و سالاران قوافل دل و دانش نيز لااقل، به سر تازيانه، ياد نمي آوريم. (مقصوديادي از سر خلوص و دريغ است، نه يادي به ضرورت و تكلف ياخيال تشبه، يا ادعاي انتساب و تقرب ). چون اين يادداشت پريشانبه اصرار و امر مؤكد دوست عزيزم ايرج افشار و به ياد دوست بزرگمان، دكتر محمود افشار يزدي تقديم مي شود و گمان مي كنم آنچه بدين مناسبت درباره ي ر هروان رفته گفته آيد، از هرگونه شائبه نفساني و اغراض آشكار و پنهان مبرا و منزه و جز تعظيم وعذر تقصير قابل حمل بر هيچ مقصود و نيت ديگر نخواهد بود، به خود اجازه مي دهم اشاره به يكي از آن بزرگان يعني سعيد نفيسي رابكنم و دريغاگوي آنان « سواران رفته » بهانه قرار داده، يادي ازباشم، به خصوص كه آفتاب عمر به لب بام نزديك شده و خروش سيل حوادث بلند مي گويد كه : مايه نقد بقا را ضماني و خواب امن را امكاني نيست و آنچه امروز از گفتنش غفل ت رود، شايد هرگز« سواران رفته » گفته نشود . حقيقتي كه ملك الشعرا بهار درباره ي گفته است ، ناگزير در مورد پيادگاني امثال بنده بيش تر صدقمي كند:
آن گَرد شتابنده كه در دامن صحراست
گويد چه نشيني كه سواران همه رفتند
محمد قزويني كه احاطه و تبحري نادر داشت و دقت وموشكافي و استقصا و انصاف و صراحت و عدم اغما و سختگيري علمي را به پژوهندگان آموخت ؛ و با شيوه تحقيق و نقض وابراهام هاي شجاعانه و صادقانه اش در مورد آراء خود و ديگران،ايمان به اصالت علم و عدم تسليم در برابر وساوس نفساني وطمطراق و اعتبارات كاذب را نصب العين ساخت.بديع الزمان فروزانفر كه جامع قوه ي كم نظير اجتهاد و استنباط وموهبت ذوقي و بحثي بود و تجسمي از جمع بين حشمت و سطوت استادي و رأفت و عطوفت پدري و مرشدي و شاگردپروري؛ و اين سعادت را داشت كه در راه صعود به قلل بعيدالمثال آثار و افكارمولانا جان سپرد.
ابراهيم پورداود كه عمر گرانمايه در راه اشاعه فرهنگ ايران باستان صرف كرد و عشق پرشور ب ه ايران و آزادگي و بزرگواري واصالت علمي را دور از هرگونه تعصب و خامي و عناد كودكانه دروجود و آثار خود تجسم بخشيد.ملك الشعراي بهار كه عناوين بزرگ ترين شاعر معاصرمشروطيت و يكي از نامورترين سخنوران عرصه شعر و ادب رسمي ايران را به خود مخصوص ساخت و باب پژوه ش بنيادي و تطبيقي را در نظم و نثر فارسي گشود و نيل به اين مراتب را طراز پيرهن زركش آزادي خواهي و ايران دوستي قرار داد.احمد بهمنيار، آن درياي آرام پهناور كه بسيار مي دانست و كم مي نوشت. احاطه اش بر زبان و ادب و تاريخ ادبيات عربي و تاريخ اسلام كم نظير و آثا ر و نتايج ارشاد و تعليمش از مواهب گران بها واسباب ارتقاي علمي در طول دو نسل محسوب مي شد و مرگ دردناكش، كه تا آخرين روزهاي زندگي در حالي كه از رنج و فشار در يك جانب مغز از نگاه داشتن سر بدون تكيه بر متكا ناتوان بود،از پذيرفتن شاگردان و راهنمايي آنان با حو صله و صبري ايوب وار خودداري نكرد، حماسه يي بود غم انگيز.
جلال الدين همايي اصفهاني كه تبحرش در اصناف علوم واقسام فنون، اعم از زبان و ادبيات فارسي و عربي و منطق، حكمت،
عرفان، نجوم، هيأت، طب قديم و احاطه اش بر معارف پهناوراسلامي يادآور جامعيت دانشمندان قديم بود و برخورداري از
موهبت ذوق و طبع سرشار و اعتماد به نفس و توانايي تأليف وتصنيف، مكمل اين اوضاع و مراتب.
مجتبي مينوي كه از پرتو جامعيت علمي در زمينه ي زبان وادبيات و تاريخ ايران و آشنايي ژرف با فرهنگ اروپايي و رموز
تحقيقات و شيوه كار غربيان و صلابت و صر احت ناشي از علم وآگاهي (نه از عناد و غرور و ادعا ) يكي از چند تن معدودي (تقريب اً به تعداد انگشتان يك دست ) است كه از مرزهاي تقليد ، از شيوه تحقيق مستشرقان و مرعوبيت و مجذوبيت در برابر سيطره علمي آنان گذشتن د و به عنوان مرجعيت مسلّم جهاني در عرصه تحقيقات اشتهار يافتند. ، ايران محمدتقي مدرس رضوي (شايد فرد ماقبل آخر از اين بزرگان محيط و متبحر ) كه به قول خواجه رشيدالدين در مكاتبات آستانش در تهران و منزلش در مشهد مح ط رحال و بوسه جاي رجال بود وانزوا و اعتزالش همراه با اشتهار، فروتني، حيا، سادگي بي نظير و
درياوارش توأم با عظمت علمي و اخلاقي و از اين روي زندگي بي ريا و سيماي باصفايش تجسمي از اصالت و معرفت.
اين پيام آوران و بنيانگذاران و (يكي دو تن ديگر از همين نسل و مرتبه ) و اصحاب راستين آنان چون : عباس اقبال آشتياني و قاسم
غني و تني چند معدود جان شينان متعين و بلافصلشان چون: محمد معين و پرويز ناتل خانلري، چهره هاي ممتاز و بلامنازع نسلي
منقرض و قله هاي سلسله يي معدوم و نماينده نهضت علمي بودند (از اين كاروان رفته كه هنوز گرد شتابنده اش در دامن زمان به چشم مي خورد، يكي دو تن مانده اند كه زندگيشان دراز باد ) كه خوش «... درخشيد، ولي دولت مستعجل بود براي اين كه گمان نرود ، از نوشته ها و گفته ها و مصاحبه ها و مقاله ها و يادنامه هاي مجمل و مفصلي كه به عنوان بزرگداشت وتعظيم و تجديد خاطره ي اين دانشوران انتشار يافته، كاملاً بي خبرم،اشاره بايد كرد كه سپاسگزاري و قدرداني از اين مباشران و مبتكران اين نشريه ها و مصاحبه ها و يادنامه ها كه با خلوص نيت و قصد خدمت در اين راه، بي هيچ چشم داشت و توقعي، اهتمام ورزيده اند وظيفه يي ست، بر عهده ي همه ي دوستداران فرهنگ ايران، وهم چنين تحسين همكاران و مشاركان اين مجموعه ها و نشريه ها ونويسندگان اين مقاله ها كه ساعاتي از اوقات خود را صرف اين مهم كرده اند و خواهند كرد، فريضه يي ست مسلّم.ولي بحث بر سر چيز ديگري ست، يعني بر سر انگيزه ي ناآگاه بعضي از نويسندگان و خاطره نويسان و علت غايي و مقصود نهايي و جان و روح برخي نوشته ها و گ فته ها (و در مواردي بسياري ازآن ها) يعني اگر ايراد و انتقادي مطرح باشد، متوجه چند گروه است كه در واقع مظاهر چند نوع عقده روحي (شايد در اغلب موارد خامي و ناپختگي عنواني سزاوارتر باشد، زيرا مسلّماً سوءنيتي در كار نبوده است) محسوب مي شوند و اجازه مي خواهم، در توصيف اين چند  گروه از صيغه ي متكلم مع الغير استفاده كنم تا هم رعايت ادب شده باشد و هم اين توهم صددرصد غلط براي كسي حاصل نشود كه اين درددل مخلصانه آماج معيني دارد . زيرا در آن صورت نگارنده ي
اين سطور خود بايد نخستين آماج و مصداق محسوب گردد.گاهي تعظيم رفت گان و زنده كردن ياد آن بزرگان را بهانه ي
توصيف و تعريف خود و وسيله شرح انتساب و تقرب و اختصاص واحياناً انحصاردوستي و همدمي و همكاري با آنان قرار مي دهيم يا بهانه ي دفاع و در سايه ي عظمت نام بزرگان عقده ي حقارت خويشتن را به صورت تهاجم و حمله متعصبانه به دشمنان و
بدخواهان آن مرشدان و مرادان و دوستان فرضي خود (دن كيشوت وار) خالي و به نظر خود كسب اعتبار مي كنيم و حتا از تفاخر
و نازش به آشنايي با همسايه ي دخترخاله و پسرعموي آنان چشم نمي پوشيم و در واقع به زبان بي زباني و بدون آگاهي از نكته ي
«. من آنم كه رستم برانگيخت رخش » : معرفت النفسي مي گوييم گاهي نيز همان عقده را به طرز و صورت ديگر و كاملاً مخالف
صورت نخستين يعني ، انتقاد و خرده گيري از بزرگان و غافل از خالي مي كنيم. (اين « بزرگش نخوانند اهل خرد ... الخ » اصل مسلّم نوع خامي و ناداني در گذشته بيش تر شايع بود ) و به عنوان صراحت  و شهامت و مرعوب هيچ كس نبودن و استناد به شعار يوناني و  مثلاً دقت و شهامت « حقيقت از استاد گرامي تر است » باستاني اخلاقي محمد قزويني را وسواس افراطي، عدم اغماض  علمي،دليري، تندخويي و بي پروايي لطيف مجتبي مينوي را، هتاكي، تكبر،مبا رزه طلبي، هوشمندي، سطوت، حاضرجوابي، نكته سنجي ونكته گيري بديع الزمان را، خودنمايي، غرور، جامعيت، پشتكار تحقيق و نويسندگي سعيد نفيسي را، عدم تعمق، حاشيه پردازي، خدمت عاشقانه و بي نظير ابراهيم پورداود را، اقتباس عادي و محدود ازعلماي فرنگ و ... مي ناميم و هر گز نمي انديشيم كه تاكنون ده ها وصدها تن با ارائه مقالات (و يا افزودن شاخ و برگ اضافي و به و آن را كتاب و رساله ناميدن و « بادكردن مقاله » اصطلاح عاميانه نوشته هايي در حد فقط يكي، دو فصل ، بلكه يكي، دو سطر از تأليفات و تحقيقاتي چون : سخن و سخنورا ن، فرهنگ ايرا ن باستان، هرمزدنامه، يادداشت هاي دور ه ي اوست ا، غزّالي نام ه،يادداشت هاي قزوين ي، مقالات قزويني دربار ه ي تضمي ن هاي حافظ، نوشته هاي سعيد نفيس ي و ... (البته غالباً در حد مثال نه مثل) به درجه ي دكتري و مراتب استادي و غيره دست يافته اند، وصفات اخلاقي آن بزرگوار ان نيز هر يك تجلي ديگري بود ازصفات برجسته و احياناً متضاد و هرچه بودند، اركان و قلل د انش وفرهنگ ايران بودند . انصاف بدهيم كه اگر چه امروز استادن ومحققان خوب داريم، آيا مي توانيم مدعي داشتن اركان و قلل باشيم؟گفتيم كه يكي از بيماري ها و عقده هاي رواني شا يع در محيط علمي و فرهنگي ما به عرش رساندن و به فرش فروآوردن رفتگان ومردگان است كه هر دو از عقده ي حقارت سرچشمه مي گيرد ومظاهر دوگانه ي حس ارضاي غرور و نياز نفساني محسوب مي شود.
البته مقصود از اين بيماري تعظيم همه رفتگان يا تخفيف همه آن ها نيست . زيرا بزرگ داشتن ياد و گرامي داشتن خاطره ي خادمان
راستين دانش و فرهنگ فريضه يي مسلّم و احساس طبيعي در هر جامعه ي زنده و پويا به شمار مي رود و تحقير و تخفيف همه بزرگان نيز طبعاً محال و مستحيل است . بنابراين مقصود ما از اين عقده رواني فردي يا اجتماعي، تصور خود را بزرگ كردن و بزرگ ديدن درسايه ياد و نام فردي معين و مشخص از بزرگان علم و ادب است .به هر طريق كه اقتضاي طبيعت و خواهش نفس باشد، اعم ازبزرگ نمودن و خوارشمردن و اعم از بت ساختن يا بر مرده تاختن.جاي ترديد نيست كه اين دو صفت هر دو مذموم است و اين دو خصلت هر دو محك وم؛ و نخستين علامت ضعف و بيچارگي است و دومين نشانه فرومايگي . وجود اين دو صفت در خامان ره راهي به » نرفته و ظهور اي ن عقده حقارت در رندان نوآموخته ولي جاي تعجب و تأسف است كه گاهي مرداني كه ،« دهي ست خود ظاهراً راه ها رفته و از راه و رسم منزل ها بي خبر نبوده ان د، دردام نَفْس افتاده و به قصد افزودن بر قدر و مقام خويشتن و كسب اعتبار بيش تر (در حالي كه قدر وافي و اعتبار كافي داشته اند و نيازي نداشته اند) با هتك حرمت رفتگان و تاختن  بر مردگان، از قدر واعتبار خود كاسته اند. سال ها پيش يكي از فرزانگان كه در ادب فارسي و تازي مقامي و بين فضلا نامي داشت، پس از وفات قزويني تصحيح مرزبان نامه را مورد انتقاد شديد قرار داده و شايد با  بر قزويني، خرده ها گرفته « برنيايد ز مردگان آواز » اين اطمينان كه و به قوت قلم جاي شكي باقي نگذاشته بود كه مرحوم علامه  نسبت به بسياري از بديهيات جاهل و احياناً از ساده ترين وابتدايي ترين مسائل غافل بوده است، تا جايي كه مثلاً متوجه نبوده صحيح و مستعمل نيست و آن را « دوصد » در زبان فارسي «... مي گويند « دويست » من شك دارم كه اگر قزويني زنده بود، چنين مقالاتي نوشته مي شد و يقين دارم كه اگر هم نوشته مي شد، جام انتقاد اين چنين  از شرنگ بي پروايي و گستاخي لبريز نمي بود؛ چون عادت و طبيعت بشر همواره چنين بوده كه جو لان و رجزخواني در ميدان خالي از حريف را ترجيح داده است . اما اين كه چرا مردان عاقل و فاضل گاهي، بي هيچ موجبي و نيازي از طريق مشت بر سندان و نيشتر كوبيدن و بر سر مژگان يار انگشت زدن در صدد افزودن بر كل يعمل » قدر خويشتن برمي آيند، جز اين چه مي توان گفت : كه ظاهراً در اين جوي هميشه همين آب روان بوده و .« علي شاكلته عادت مذموم مريد طاعت  بيگانگان بودن و گوهر هم را به سنگ شكستن، خصلتي معهود در ميهن ما به شمار م ي رفته است،وگرنه صائب تبريزي با بياني  حسرت آلود آرزو نمي كرد كه:
خوش آن گروه كه مست بيان يكدگرند
ز جوش فكر، مي ارغوان يكدگرند
نمي زنند به سنگ شكست، گوهر هم
پي رواج متاع دكان يكدگرند
و فراموش نكنيم مرداني چون : قزويني، پورداود، فروزانفر،
مينوي، نيما، شهريار و ... كه لامحاله پاسداران گوشه يي از ادبيات و
فرهنگ ايران و آبياري كنندگان اين كشتزار و مرغزار بوده اند،
گاهي خنديدند و گاهي گريستند، ولي دل از قله قاف و گوشه غار
خود برنكندند . چه زيبا و غم انگيز است، خطاب آن غارنشين به آن
قاف نشين
نيما، غم دل گوه كه غريبانه بگرييم
سر پيش هم آريم و دو ديوانه بگرييم
من از دل اين غاز و تو از قله ي آن قاف
چندي به هم افتيم و به جانانه بگرييم

*با سپاس از علی عجمی اذرابادگانی برای فراهم کردن این جستار ارزشمند

۱۳۹۰ تیر ۹, پنجشنبه

پیکره و مینیاتوری زیبا از میهمانی شاه تهماسب یکم صفوی و همایون شاه هندی

این پیکره و مینیاتور زیبا نشانگر میهمانی شاه تهماسب یکم صفوی و همایون شاه هندی است که به دربار ایران صفوی پناهنده شده بود و اینک زینت بخش کاخ زیبای چهل ستون اصفهان است... سرنوشت شاه تماسب یکم ، دومین شاهنشاه خاندان صفوی بیگمان نشان گر یکی از پر رمز و راز ترین سالهای تاریخ ایران است..شاهی که داستان پر فراز و نشیب زمامداری اش در پس درخشش شاه اسماعیل یکم و شاه عباس بزرگ چندان مورد کاوش و ارزیابی قرار نگرفته و چون انها شهرت نداشته است..اما پژوهشهای ژرف تاریخی و اسناد نشان می دهند که دوران زمامداری طولانی او را بایستی یکی از درخشان ترین دوره های حیات ایران زمین بدانیم..دوره ای پر پرخطر که یکپارچگی سرزمینی ایران زمین به همت او و دولتمردان و سپاهیان ایرانی پایدارماند و چندان گزندی ندید و این مهم جز به هوشمندی و توان بالای دیپلماسی او بدست نمی آمد...دوره ای که مقتدر ترین و توان مند ترین سلطان عثمانی..سلیمان قانونی در استانبول حکمرانی می کرد و تمامی اروپای شرقی و مرکزی و شمال آفریقا و دریای مدیترانه را در اختیار خود داشت و پادشاه فرانسه او را به یاری می طلبید و دیگر شاهان اروپایی از هیمنه سپاه عثمانی بر خودمی لرزیدند.در چنین زمانه ای بود که تهماسب، ارشد ترین فرزند شاه اسماعیل در حالی که بیش از ده سال نداشت بر تخت سلطنت ایران زمین تکیه زد و به ناگاه با دشمنی این چنین و ازبکان روبرو شد.کمتر کسی گمان میبرد که این کودک خردسال پس از شاپور ساسانی و سلطان سنجر زمانه ای دراز بر سریر سلطنت ایران زمین تکیه زند..930 تا 984 هجری و 54 سال...اما او توانست بیش از نیم سده در ایرانی زمامداری کند که با بیشترین دشواریها و خطرات روبرو بود و ایران ماند و نه تنها یکپارچگی سرزمینی خود را محافظت نمود بلکه امید اروپاییان و هندیان و تمامی ملت هایی شد که در خاور زمین قرار داشتند.ده سال اول سلطنت شاه تهماسب در واقع عرصه رقابت امرا قزلباش برای کسب قدرت بود. شاه جوان به دلیل شجاعت و تدبیر ، کم کم توانست خود را به عنوان شاهی مقتدر برای ایران مطرح کند و زمام قدرت را در دست گیرد. به تدریج ازبکان که همواره مورد پشتیبانی سلطان عثمانی بودند منکوب شدند و آنچه ماند مهمترین چالشی بود که شاه جوان با ان تا سالیان سال روبرو بود و ان دولت مقتدر عثمانی و سلطان پر آوازه اش سلیمان قانونی بود که نه تنها بخش بزرگی از اروپا را در اختیار داشت بلکه چشم به ایران و به ویژه نواحی باختری ان آذربایجان و اران و شروان و خوزستان دوخته بود...بررسی کشور گشایی های سلیمان قانونی در آسیا و ایران نشان می دهد که با وجود فتوحات شایان توجه او در اروپا ،کارنامه او در ایران بسیار ناکام است و به هیچ روی نتوانست همانند اروپا در ایران کر فر کند و آنچه از یورشهای ترکان عثمانی در ایران بر جای ماند بخش کوچکی از ایران باختری و وان و البته بغداد و کردستانات خاوری بود و سلیمان نتوانست با وجود یورشهای خون بار و سهمناک آذربایجان و اران و شروان و کردستانات باختری را زمان زیادی در اختیار داشته باشد...و آنچه از این یورشها حاصل شد بیشتر مخارج گزاف و کشته های بسیاری بود که از سوی سپاه ایرانی بر اردوی بزرگ و سهمگین او وارد آمد و سرانجام او را واداشت که صلح نامه مشهور آماسیا را در سال 962 هجری و 1555 میلادی ،پس از بیست سال جنگ نبردبی حاصل و خون بار و پر خرج با ایرانی به امضا برساند که بزرگترین درد سر ها را برای پر قدرت ترین دولت آن روزگاران جهان ،عثمانی به وجود آورده بود..ایرانیان و شاه تهماسب دریافته بودند که با سلطان سلیمان نمی توان به شیوه ای رودر رو و کلاسیک به جنگ پرداخت..از این روی همانند اشکانیان به سیاست جنگ و گریز و نبرد چریکی و پارتیزانی روی آوردند و با تخریب ابادی ها سپاه بزرگ عثمانی را به بی آبی و بی غذایی مواجه ساخته و با جنگ های ناگهانی و چریکی صدمات بسیاری را بر سپاه سلیمان وارد کردند.پیمان آماسیه برای ایران و شاه تهماسب پیروزی درخشانی بود.او با پایداری سرسختانه خود که با تدبیر و هوشمندی و البته واقع بینی همراه بود توانست اراده خود را برای برقراری صلح میان دو کشور ،بر سلطان سلیمان قانونی مقتدر ترین پادشاه تاریخ ترکان عثمانی تحمیل کند و چهار یورش او را به خاک ایران به خوبی مدیریت و دفع نماید.او ضربه های مرگبار چهار بار یورش وحشیانه سلیمان را با لشکریان انبوه و توپخانه نیرومند تحمل کرد و در حمله های سوم و چهارم که با قتل عام مردمان تبریز و آذربایجان همگام بود توانست ضربه های سنگین تری را بر او وارد آورد.مورخان اروپایی بر ان باورند که اگر ایران و پایداری تهماسب نبود تمامی اروپا به تصرف سپاه عثمانی در می آمد و تمودن آن از میان می رفت.هیچ یک از زمامداران اروپایی ان زمان مانند شارل پنجم و فردیناند که در تاریخ آلمان و اتریش به قدرت و سپاه نیرومند و صلابت شهرت داشتند هرگز قادر نشدند به خاک اصلی عثمانی یورش برند و ایرانیان و شاه تهماسب تنها نیرویی بودند که قادر شدند در دوران زمامداری سلیمان قانونی به داخل خاک عثمانی ورش برند و تا مسافت دوری از مرز ایران و عثمانی و تا ارزنجان و ترابوزان را مورد تاخت و تاز قرار دهند. ...تاریخ ایران دوران شاه تهماسب برگ زرینی دیگر از تاریخ پرافتخار این دیار است که نشان می دهد یکپارچگی سرزمینی ایران زمین پر ارج تر و ریشه دار تر از آن است که بسادگی از میان رود و آسیب بیند.
.در مدح شاه طهماسب صفوی

ز آهم بر عذار نازکش زلف آن چنان لرزد 

که عکس سنبل اندر آب از باد وزان لرزد
دلم افتد ز پا هرگه بلرزد زلف او آری 

رسن باز افتد از سررشته هرگه ریسمان لرزد
به صورتخانه‌ی چین گر قد و عارض عیان سازی 

مصور را ورق در دست و کلک اندر بنان لرزد
خرامان چو شوی گردد تنت سر تا قدم لرزان 

به سان گلبنی کز نازکی گلها بر آن لرزد
جوانی جان من پند غلام پیر خود بشنو 

مکن کاری که از دستت دل پیر و جوان لرزد
ز دهشت آن چنانم کز برای شرح درد دل 

چو گیرم دامن آن گل مرا دست و زبان لرزد
نویسم در بیان معجز لعلش اگر حرفی

ز عجز اندر بنانم خامه معجز بیان لرزد
ز آه سرد من لرزد دل محزون در آن کاکل 

چه مرغی کز نسیم صبح دم بر آشیان لرزد
چو گردم مایل لعلش دلم از زهر چشم او 

شود لرزان چو دزدی چو دزدی کز نهیب پاسبان لرزد
چو نالم با جرس دور از مه محمل‌نشین خود 

ز افغان جهان گیرم دل صد کاروان لرزد
به قصد خون مظلومان چو بندد بر میان خنجر 

دلم چون برگ بید از بحر آن نازک میان لرزد
رساند ترک چوگان باز من چون صولجان برگو 

دلم چون گو رود از جا تنم چون صولجان لرزد
که تاب آرد به جز من پیش تیر آن کمان ابرو 

که پی در پی ز سهم ناوکش پشت کمان لرزد
چنان خونریز و بی‌باکست چشم او که هر ساعت 

ز تاب نیش مژگانش مرا رگهای جان لرزد
نیندیشد ز خون مردم آن مژگان مگر آندم 

که رمح موشکاف اندر کف شاه جهان لرزد
جهان دارای دارافر فریدون ملک ملک آرا 

که وقت دقت عدلش دل نوشیروان لرزد
شه گیتی ستان طهماسب خان کز بیم رزم او 

تن پیل دمان کاهد دل شیر ژیان لرزد
گران‌قدری که ذاتش با وجود آن سبک روحی 

به هیبت گر نهد پا بر زمین هفت آسمان لرزد
جهانگیری که چون گردد تزلزل در زمین افکن 

زمین لنگر گسل گردیده تا آخر زمان لرزد
چو تیرش پر گشاید وحشت اندر وحش و طیر افتد چو تیغش جان ستاند انس و جان را جسم و جان لرزد

با سپاس فراوان از علی عجمی آذرآبادگانی برای فراهم کردن این جستار

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه

برخورد تاريخي دکتر ملکي در کنفرانس ژنو با انگلستان بر سر بحرين

19 مه 1953تيتر بزرگ روزنامه ها در سراسر جهان مربوط به اعتراض شديد دكتر محمدعلي ملكي وزير بهداري وقت ايران و پرخاش او به نماينده انگلستان در كنفرانس جهاني بهداشت در ژنو بود كه به برخورد لفظي طرفين انجاميده بود. صداي اعتراض فريادگونه دكتر ملكي هنگامي بلند شد و نطق نماينده انگلستان را در جلسه كنفرانس قطع كرد كه نماينده انگلستان از بحرين به عنوان جزيره تحت الحمايه آن كشور كه از لحاظ مناطق بهداشتي جهان بايد در عداد نواحي شرق مديترانه قرار گيرد نام مي برد. دكتر ملكي ضمن قطع اظهارات نماينده انگلستان گفت كه بحرين يك گوشه از خاك ايران است و اين ايران است كه در مجامع بين المللي بايد از طرف بحرين سخن بگويد نه انگلستان استثمارگر كه آن قطعه از خاك ميهن ما را اشغال نظامي كرده است و در اين كنفرانس او (دكتر ملكي) بايد پيشنهاد دهد كه بحرين در چه ناحيه بهداشتي جهان قرار گيرد، نه نماينده دولت اشغالگر. بحرين در منطقه اي قرار بايد بگيرد كه كشور مادر، ايران ، قرار گرفته است. چون برخورد لفظي طرفين شديد و طولاني بود جلسه كنفرانس به عنوان تنفس تعطيل شد و دكتر ملكي بقيه حرفهاي خود را در خارج از جلسه به خبرنگاران كه وي را احاطه كرده بودند زد و گفت كه جهان «روشن شده» امروز (نيم قرن پيش) نبايد از متجاوز حمايت كند و تنها، حرف زورگويان سلطه گر را بشنود. انگلستان قدرت دريايي داشت و جزاير ما از جمله بحرين را تصرف كرد و.... اعتراض بي سابقه و متن اظهارات دكتر ملكي در جلد دوم تاريخ مبارزات ملل عينا درج شده است. دكتر ملكي به خاطر همين اقدام، دربازگشت به تهران مورد استقبال باشكوه و دلگرم كننده مردم قرار گرفت كه يك قدرداني بزرگ از شجاعت او بود.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۶, جمعه

پرچم تالشی های ایرانی سرزمین آران وقفقاز

این پیکره ،پرچمی است که اینک به نماد تالشی های سرزمین قفقاز و ناحیه اران بدل شده است...پرچمی که روشنفکران تالشی، به دلیل ایران خواهی آن را به رنگ های پرچم ایران برگزیده اند...دریا و خورشید به دلیل نزدیکی مکان سکونت تالشیان همواره در فرهنگ این مردمان ارج و قرب ویژه ای داشته است... تالش ها مردمانی ایرانی تبار هستند که در گستره ای نسبتا وسیع در استانهای اردبیل و گیلان در ایران و البته در ناحیه جنوب شرقی جمهوری اران به سر می برند و کانون اصلی انها در قفقاز، اینک شهر لنکران است...شهری که مدتی هرچند کوتاه پس از فروپاشی شوروی به جمهوری خود مختاری بدل شد که نام ..جمهوری تالش گشتاسبی را بر خود نهاد و شهر های تالش نشین لنکران ،استارا ،لرریک ،ماسالی و یاردیملی را به زیر پوشش خود در آورد...به کوشش های علی اکرم همت زاده و در دوره کوتاه ژوئن 1993 تا آگوست 1993.............همت زاده نخست از یاران ابولفضل ایلچی بیگ بود و در دولت او به سمت معاونت وزارت دفاع منسوب شد...اما پس از اینکه ایلچی بیگ با کسب بیش از 50 در صد آرای مردم اران به ریاست جمهوری رسید ،همت زاده و دیگر تالشی ها دریافتند که تمامی وعده های باند پانترکیست ایلچی بیک پیرامون اعاده حقوق فرهنگی تالشیان اران ،وعده ای دروغین و فریبنده بیش نبوده تا تالشیان را به پشتیبانی از ایلچی بیگ واداشته شوند و با آغاز ریاست جمهوری ایلچی بیگ و پی گیری سیاست های افراطی پانترکیستی از سوی او به هیچ روی امکان احیای حقوق فرهنگی -سیاسی تالشیان میسر نیست...این در زمانه ای بود که الیچی بیگ در جبهه نبرد با ارمنی های قره باغ شکست سهمگینی خورده بود و تمامی کارت های خود را پیرامون پشتیبانی پانترکها و دولت ترکیه به مصرف رسانده و تباه کرده بود.. دوره ریاست جمهوری ایلچی بیگ را می توان به واقع سیاه ترین دوره سیاسی -اجتماعی مردمان اران در دو سده اخیر دانست..پی گیری سیاستی آکنده از دشمنی با ایران ،نفی پیشینه تاریخی فرهنگی ایرانی ناحیه اران و شروان و اطاعت محض از رییس حزب فاشیستی -پانترکی حرکت ملی ترکیه سرهنگ آلپ ارسلان ترکش که بار ها به باکو سفر کرد و با وعده های دروغین ارانی ها را به جنگی واداشت که نه امکاناتش را داشتند و نه ایلچی بیگ دارای شخصیت کاریزماتیک و اجرایی بود که بتواند آن خیالات را با واقعیت ها همداستان سازد..نیروی های نظامی اران شکست های سهمگینی را پذیرا شدند و ترکیه که در گستره سیاست ورزی همواره با کارت اران بازی کرده است، نشان داد که برای ارانی ها و حتی ایلچی بیگ کمترین بهایی قایل نیست و حتی از ارسال یک گروهان نیروی نظامی به پشتیبانی از ارانی ها دریغ کرد و اگر کمک ایرانیان به محاصره شدگان نخجوانی نبود بسیاری از آنها از گرسنگی و بیماری تلف شده بودند. این در حالی بود که باند الچی بیگ با فرافکنی ایرانیان را مسوول شکست های فاحش خود معرفی می کردند که چرا به ارانی ها کمک نظامی ارسال نکرده اند !!!.ایلچی بیگی که دشمنی با ایران و فرهنگ ایرانی همواره ورد زبانش بود ،اینک از ایرانی ها چشمداشت یاری نظامی بود..بی آنکه پاسخ گو باشد که چرا ترکیه هیچ پشتیبانی نظامی و حتی مالی قابل توجهی به اران نکرده بود !!!.با اوج گرفتن نفرت مردم اران از ایلچی بیگ ،صورت حسین اوف کودتایی را علیه او سامان داد که به سرعت با پشتیبانی مردم اران مواجه شد و عروسک دست اموز ترکیه و پانترکیسم بی آنکه پشتیبانی مردمی داشته باشد ،مجبور شد تا به ترکیه بگریزد..این گونه بود که تالشی های اران دانستند که تا زمانی که سیاستمداران ارانی آشکارا از پانترکیسم می گویند ،زنده داشت حقوق ملی و فرهنگی آنها میسر نیست.و دولت جمهوری خود مختار خود را در ژوئین 1993 در لنکران بنیاد کردند..دولتی که مستعجل بود و دیری نپایید و با سرکوب و دستگیری گسترده دولتمردان باکو و حیدر علیف سرکوب شد و همت زاده و یارانش دستگیر و زندانی شدند...حیدر علیف کمونیست کهنه کار شوروی پیشین که پست معاونت نخست وزیری شوروی و مسوولیتهای بزرگی را در دستگاه مخوف و امنیتی کا-گ- ب در کارنامه خود داشت ،می دانست که اگر تالشی ها سرکوب نشوند ،قدرت او همواره در معرض تهدید خواهد بود...نظامی های اران که در برابر قره باغی های ارمنی بار ها شکستی سهمگین خورده بودند ،به زنان و کودکان تالشی نیز رحم نکردند و با سیاستی خشن تالشی ها را سرکوب کردند...همت زاده دستگیر وبه اعدام محکوم شد..اما به دلیل فشار های جهانی این حکم به زندان مادام العمر بدل شد و پس از 10 سال زندانی شدن آکنده از شکنجه و فشار های طاقت فرسا آزاد شد و به هلند رفت..رژيم باكو تابعيت شهروندي اورا سلب كرد و رهبر تالشها مجبور شد از كشور خارج شده و فعاليتهاي خود را براي احقاق حقوق ابتدايي تالشها در خارج ادامه دهد....و در این سالها بسیاری از فعالان تالشی که خواسته ای به جز اجازه مشارکت در قدرت سیاسی و امکان فعالیت های نوشتاری و فرهنگی نداشتند زیر شدید ترین فشار ها و شکنجه ها و تهدید های سران دولت باکو قرار گرفتند...کسی آمار درستی از میزان جمعیت تالشی های اران ندارد...تالشی ها کمترین سهمی از قدرت و ثروت را در اران ندارند و به دلیل فشار های دولتی و سیاست نژادی و آسیمیلاسیون اعمال شده از سوی دولت اران مجبورند تا حتی به نفی تبار تالشی خود بپردازند تا شاید لقمه نانی بدست اورند..گویش تالشی به هیچ روی حتی در شبکه های رادیویی و تلویزیونی شهر های لنکران و ماسالی آزاد نیست و تنها اخیرا اجازه یافته اند تا به صورتی بسیار بسیار محدود با خطی لاتین به انتشار نوشتار های محدودی دست یازند که آنهم بار ها باتعطیلی و محدودیت های شدید و زندان و شکنجه برای نالشی ها همراه بوده است..و سیاست رسمی دولت اران محو کامل تباری تالشی های ناحیه اران و شروان است......تالشي هاي ساكن در جمهوري موسوم به آذربايجان براي سه هدف عمده در اين چند دهه اخير كوشش كرده اند : نيل به آزادي‌هاي دمكراتيك در شرايط ديكتاتوري پس از فروپاشي شوروي , مقابله بـا انديشه‌هاي قرون وسطایی پان تركيستي , حفظ هويت و .اصالت ايراني نیاکانشان...کافی است یک تالشی را در بادکوبه بیابید و از مهری که به سرزمین پدری اش ایران دارد بشنوید...حضور بیش از یک میلیون تالشی در سرزمین اران و شروان نمادی است بر ریشه های نیرومند ایران گرایی در دیار خاقانی و نظامی...اینک ارانی ها و تالشی های آگاه بیش از پیش می دانند که از ایدئولوژی فرسوده پانترکیسم هیچ فر و ارجی برای آنها حاصل نخواهد شد...و شکی نیست که تالشی های اران ،پیشگام ایران گرایی در ناحیه اران و شروان هستند...دولتمردان رژیم نژاد گرای باکو نیز این نکته را می دانند..رژيم باكو تالشها را به عنوان قومي ايراني و خطرناك تلقي ميكند و انواع محدوديتها را در حق آنها روا ميدارد. منطقة‌ تالش ـ مغان جزو مناطق بسيار عقب ماندة ايران شمالي ميباشد و اكثر روستاها و بخشهاي اين مناطق از خدمات برق، گاز، راه، آب آشاميدني بهداشتي محروم هستند. پس از فروپاشي و با گذشت 16 سال از تشكيل دولت باكو، در اين مناطق حتي يك كارگاه ايجاد نشده است. علاوه بر اين، كارگاهها و كارخانههايي كه در دورة شوروي بود، تعطيل شده است. رژيم باكو با انجام اينگونه اقدامات، كوشش دارد تا تالشها مجبور شوند به مناطق ديگر ايرانشمالي و باكو مهاجرت كنند...

تالشها در ساختار دولتي رژيم باكو نيز جايگاهي ندارند و هيچ يك از وزيران و مقامات ارشد و حتي مديران مياني در دستگاههاي مختلف اقتصادي، فرهنگي، نظامي و اجتماعي از قوم تالش نميباشند. علاوه بر اين ، انتشار مطبوعات و كتاب به زبان تالشي ممنوع است. تكلم به زبان تالشي در راديو و تلويزيون نيز ممنوع است و هيچ برنامهاي به اين زبان پخش نميشود.

ميتوان گفت كه رژيم باكو، تالشها را در محاصرة اقتصادي، سياسي و فرهنگي قرار داده و گام به گام و به تدريج پروژة‌ نسلكشي تالشها را اجرا ميكند. اين نسلكشي سفيد (بدون خونريزي) به گونهاي طراحي شده است كه ميتوان پيشبيني كرد پس از پنجاه سال ديگر اثري از قوم تالش در اران و شروان باقي نماند و نسلكشي تالشيها با موفقيت پايان يابد....بی دلیل نبود که رهبر کاریزماتیک و ایران خواه تالشی ها چندی پیش نامه ای گلایه آمیز به ایرانیان نوشت و از این کنش های ضد انسانی دولتمردان باکو شکوه کرد..تالشی ها را به مثابه پیشگامان ایران خواهی در اران مورد پشتیبانی قرار دهیم...اگرچه پس از 1813 و به دنبال قطع نامه گلستان از سرزمین پدری به زور جدا شدند ،اما بش از باشندگان ناحیه قفقاز خوی ایرانی گری را پاس داشتند...علی عجمی آذرابادگانی ایراندوست..تبریز...16 اردیبهشت 1390 خورشیدی .در ادامه جستار نامه هشدار دهنده و روشنگر علی اکرام همت زاده به ایرانیان درج می شود تا اندکی با مظلومیت های تالشی ها آگاه شویم... متن نامه تاريخي علی اکرام همت زاده

سرنوشت اينگونه رقم زده است که بخشي جدايي ناپذير از دولت قدرتمند ايران و مردم تالش به عنوان يکي از قوم هاي ساکن در سرزمين ايران ، تقريبا به مدتي نزديک به 200 سال ، در نتيجه خيانت سلسله ننگين قاجار که در قرن 19 سلطنت ايران را به دست آورده بود، با سيم خاردار به دو نيم تقسيم شد. در تمامي اين مدت ، تالش ها با تبعيض قومي ، ملي بي سابقه اي مواجه شدند ، بويژه پس از اعلام استقلال (ایران شمالی ) جمهوری آذربايجان طي 17 سال اخير تقريبا با خطر محو شدن از صحنه تاريخ مواجه شده اند. حاکميت کنوني باکو که ترک گرايي را به سطح ايدئولوژي دولتي ارتقاء داده است و حتي آذري بودن خود را انكار ميكند ، عليه تاريخ ، فرهنگ ، دين ، معنويات و فولکلور مردم تالش ، و عليه امروز و فرداي اين مردم ، وارد جنگي بي رحمانه شده است، محو اين تيره هاي ايراني را به عنوان هدف خود انتخاب کرده است. در کتب درسي اين کشور ، نام " تالش" بطور کل حذف شده است. نمونه هاي فرهنگ و هنر مردم تالش که اين مردم آن را به همراه ساير تيره هاي ايران طي هزاران سال پديد آورده است ، با بي حيايي بي نظيري متعلق به سايرين اعلام شده است.

ما از تاريخ خود ، از فرهنگ خود ، از عادات و سنن خود محروم شده ايم! اين تيره حتي در مقابل سرکوبهاي رژيم کمونيستي ، دين برحق خداوند و فرهنگ اسلامي خود را حفظ کرده بود. اما امروز حکومت با اهداف از پيش تعيين شده ، مذاهب و طريقتهاي مختلفي را در اراضي محل سکونت اين قوم رواج مي دهد و با اين کار نيز مي خواهد فرهنگ و دينمان را از دستمان بگيرد.اين حکومت نه تنها دشمن مردم تالش ، بلکه بطور کل دشمن ملت ايران بزرگ است. تصادفي نيست که بسياري از بلايايي که برسر مردم تالش آورده مي شود، مربوط به اين است که اين مردم بخشي از ملت و تمدن ايران است. بگونه اي که حکومت کنوني باکو که از روزهاي نخست اعلام استقلال ، تجزيه ايران و الحاق بخشي از آن به خود را هدف قرار داده است، بسياري از ظلم و فشارهاي اين حکومت عليه ما نيز با وفاداري و محبت قوي موجود در قلب تالشها به ايران مربوط است. بگونه اي که مقامات حکومت ، تمامي کساني را که در راه دفاع از حقوق مردم تالش تلاش مي کنند، به جاسوسي براي ايران متهم مي کنند و آنها را سرکوب مي کنند. اين حکومت بي دين و ايمان و فاقد معنويت ، نه تنها هيچ قانوني ، حتي خالق را نمي خواهد به رسميت بشناسد و ما تالشها را همچنين بخاطر وفاداري به دين اسلام متهم مي کند.با گذشت سالها ، اين حکومت افسارگسيخته تر مي شود و هيچ اصل و قاعده حقوق بين الملل و حقوق اعطاشده از طرف خداوند را نيز نمي خواهد به رسميت بشناسد. به عنوان شاهد مثال اين مطالب ، حکم صادرشده در 24 ژوئن عليه روشنفکر برجسته تالش ، عالم زبان شناس ، معاون مرکز فرهنگي تالش در اين جمهوري و سردبير نشريه قديم الانتشار " توليشي صدو" در اين جمهوري ( ایران شمالی ) است.

بدون هيچ سند ومدرکي ، فقط براساس دروغها و بهتانهاي يک بيمار رواني ، نوروزعلي محمداف ظاهرا به "جاسوسي به نفع ايران" متهم و به مدت 10 سال از آزادي محروم شد. بي حيايي به آن حد رسيده است که اين حکم نه تنها بدور از چشم نمايندگان جامعه ، حتي بدون حضور وکيل نوروزعلي محمداف و در شرايطي کاملا مخفيانه قرائت شد! ما تالشها از کل دنيا و در وهله نخست از وطن تاريخي خود ايران و رهبري آن ، ياري به مردم خود (تالشها) و جلوگيري از محو شدن آن را خواهانيم. ما فکر مي کنيم که اگر مسئولان ايران بي اعتنايي نمي کردند و با اين حکومت بي دين و ايمان (حکومت حاکم بر ایران شمالی ) دوستي و همکاري نمي کردند، حکومت باکو نمي توانست اين کار را انجام دهد. همکاري دولت ايران با حکومتي که شهروندان خود را با روحيه نفرت از ايران تربيت مي کند و تقريبا هر روز با "دستگيري جاسوسان ايران! ؟" مشغول است ( و بزرگان ايراني را همچون حكيم نظامي گنجوي يا بابك خرمدين را ترك ميداند !! يا نام جعلي آذرآبادگان آريايي ايران را بر مناطق آران قفقاز گذاشته است و يا با در بسياري موارد با آمريكا و اسرائيل و روسيه بر ضد ايران متحد ميشود ) را چگونه ارزيابي کنيم؟

از کدام دوستي و همکاري دولت مبارک ايران با اين رژيم کافر که در ظاهرا خود را مسلمان مي نامد، اما در حقيقت دشمن اسلام است، مي توان سخن گفت؟ما تالشها افتخار مي کنيم که ريشه مان ايراني است و خودمان را از ايران و وطن تاريخي مان نمي توانيم جدا تصور کنيم. به رغم همه تعقيبها و سرکوبها ،محبت به ايران در دلهاي ما ابدي است. اما جاي تاسف دارد که چنين محبتي را از طرف حکومت ايران در قبال خودمان مشاهده و احساس نمي کنيم. با درنظر گرفتن تمامي اينها ، ما امروز مملکت ايران و حکومت آن را به دفاع از مردم تالش و ريش سفيد اين مردم ، نوروزعلي محمداف فرا مي خوانيم.

سپاس از فرزند فرهیخته ایرانزمین برای فراهم کردن این جستار

۱۳۹۰ اردیبهشت ۹, جمعه

نقشه ارزشمندو تاریخی دولت پادشاهی عربستان درباره شاخآب پارس





این نقشه مهم و تاریخی متعلق به دولت پادشاهی عربستان سعودی در سال 1952 میلادی است...نقشه ای رسمی و دولتی...می توانید واژه های بلاد فارس...الخلیج الفرسی...و خوزستان و بادیه ایران را در این نقشه رسمی و دولتی بیابید...اینک صاحبان فضل و خرد و پژوهشگران را به مدد هزاران نقشه و کتاب و سند تاریخی-جغرافیایی شکی نیست که نام علمی و درست این شاخآب ...نامهای پارس...عجم...و ایران بوده است..البته در متون عثمانی گاهی خور نزدیک کویت و بصره ،خلیج بصره نیز نامیده می شده است..اما از بخش اصلی شاخآب ،همواره با نام خلیج العجم یاد شده است...اگرچه مشاهده صدها نقشه بازمانده از بریتانیایی ها و اسپانیایی ها و روسها و عثمانی ها و هلندی ها ..نشان از نام تاریخی آ ن دارد..اما شکی نیست که بررسی نقشه های بازمانده از دولت های عربی که اینک ناجوانمردانه و با پیش گرفتن سیاست تزویر و دروغ سعی دارند افتاب نام درخشان شاخآب همیشه ایرانی پارس را کتمان کنند ،البته شیرینی صد چندان دارد...این روزها یادمان چیرگی سپاه ایران در عهد شاه عباس بزرگ بر بزرگترین قدرت اروپایی آن زمان ،یعنی پرتقال است...در 10 اردی بهشت ماه 1031 هجری-1622 میلادی ...سپاه ایرانی به فرماندهی فرماندار پارس امام قلی خان توانستند پس از یک نبرد سنگین دوماهه ،پرتقالیان را شکست دهند و انها را از جزیره هرمز و شهر بندر عباس کنونی و جرون و یا گمبرون آ ن زمان بیرون کنند و چیرگی کامل ایران را بر کرانه های شاخآب همیشه پارس مستقر سازند...اسناد تاریخی نشان می دهند که پرتقالی ها در ان زمان بزرگترین قدرت دریایی گیتی بودند و کرانه ای گسترده از کویت کنونی تا سواحل شرق هند و چین را در ید خود داشتند و حتی ماکائو تا سال 1990 در اختیار آنها بود...اما با بر تخت نشستن شاه عباس بزرگ در سال 996 هجری ایرانیان نخست ازبکان و ترکان عثمانی را منوکب کردند و پس از آزادی ماورائ النهر و فرارودان و عراق و اذربایجان و اران و شروان و گرجستان و ارمنستان شرقی از چیرگی ازبکان و ترکان عثمانی ،ایران ان روز گار که به مدد جهانداری شاه عباس بزرگ به بزرگترین قدرت خاور زمین بدل شده بود بر آن شد تا چیرگی کامل ایران را بر کرانه های شمالی و جنوبی شاخآب پارس که به مدت 100 از دست رفته بود و غالبا پرتقالیها و اسپانیایی ها و هلندی ها بر ان چیرگی داشتند بازگرداند...و این گونه بود که سیاست جنوبی ایران فعال شد و به حکم و نظارت شاه عباس بزرگ و با فرماندهی امام قلی خان ،سپاهی بزرگ از سراسر ایران ان روزگار به جنوب ایران روانه شد و توانست پس از دو ماه پیکار سهمگین و فتج هرمز و بندر جرون ،گستره ایران را به زمان ساسانی برساند...و جالب است بدانید که در رزم ایرانیان با پرتقالی ها ،نیروی انگلیسی حاضر در شاخآب پارس به مثابه زیر دست سپاه امام قلی خان عمل کرد و چون چیرگی ایران کامل شد ،امام قلی خان با زیرکی تمام مانع شد تا قلعه هرمز را انگلیسی ها اداره کنند و جایگزین پرتقالی ها شوند..بدین گونه بود که به یاد این فتح ،بندر جرون و یا گمبرون ،به بندر عباسی تغییر نام یافت و تا یکصد سال به بزرگترین بندر تجاری سواحل شاخآب پارس بدل شد...و شرح پیروزی درخشان سپاه ایران زمین به فرماندهی دلاوری به نام امام قلی خان در سال 1031 ،از زبان معتبرترین کتاب تاریخی بازمانده از آن زمان ،تاریخ عالم آرای عباسی و خامه اسکندربیگ ترکمان ،بسی خواندنی است و موجب فخر و غرور باشندگان ملت ایران که توانستند کاری را به سامان برسانند که چینی ها و هندی ها تا 300 سال نتوانستند آن را انجام دهند...در صفحه 979 این کتاب چنین نگاشته شده است.....از فتوحات که درین سنه مبارکه مطابق احدی و ثلثین و الف به نیروی اقبال قرین حال اولیا دولت بیزوال گردید فتح و تسخیر بلده هرموز است که بسعی امامقلیخان امیر الامرا فارس بوقوع پیوست...در سال گذشته اشعاری شد که بنابر ظهور بی ادبی های فرنگیه پرتکالیه مقیم انجا ...امیر الامرا مذکور لشکر بتادیب ایشان فرستده خود نیز متعاقب رفت...در این وقت که فرنگیه پای از دایره ادب بیرون نهاده به اموری که بتحریر پیوست اقدام نمودند... جماعت انگلیسی را اخبار نموده ایشان نیز بر حسب وعده آماده خدمت شدند..القصه خان شجاعت شعار با جنود قاهره پارس متوجه آن صوب گشته خود در بندر گمبرو که الیوم به بندر عباسی موسوم است اقامت کردند و افواج قاهره از دریا با کشتی ها و سفاین عبور نموده داخل جزیره هرمز شدند...القصه بعد از دو ماه و چند روز امتداد ایام محاصره و جنگ و جدال به نیروی دولت و اقبال که همواره قرین حال این دودمان والاست قلعه رفیع بنیان هرموز که در متانت و حصانت شهره جهان و از کارنامه های نادره فرنگیان است ،مسخر اولیای دولت ابد پیوند گردیده ،...چون خبر فتح هرموز رسید ، جناب خانی مورد تحسین و آفرین شاه و سپاه گردید و آن خبر بهجت اثر بر مبارزان قلعه گشای رکاب همایون مبارک و میمون امده در همان روز قلعه قندهار نیز بتوفیق کردگار مفتوح گشت..از هر طرف که چشم گشایی نشان فتح...وز هر طرف که گوش نهی مژده ظفر.........یادمان چیرگی سپاه ایرانزمین برکرانه های شاخآب همیشه پارس خجسته باد و نام و یاد امام قلی خان مانا باد.
با سپاس از علی عجمی آذرآبادگانی فرزند فرهیخته ایرانزمین برای این جستار ارزشمند

۱۳۹۰ اردیبهشت ۸, پنجشنبه

جوان پارسی، ایران پرستد

یکی گیتی، یکی یزدان پرستد،
یکی پیدا، یکی پنهان پرستد.
یکی بودا و آن دیگر برهمن،
دگر زان موسی چوپان پرستد.
یکی از روی دستور اوستا،
فروغ و خاور رخشان پرستد.
یکی ذات مسیح ناصری را،
بسان حضرت سبحان پرستد.
گروهی پیرو وخشور تازی،
حدیث و سنت و قرآن پرستد.
پرستد بابی "الواح" و "بیان" را،
بهایی "اقدس" و "ایقان" پرستد .
فقیه آزمند از حرص شهوت،
گهی حور و گهی غلمان پرستد .
چه نیرنگ است یاران، مفتی شرع،
مرید ابله و نادان پرستد؟!.
چگویم، خود تو دانی واعظ شهر،
انین و دیده ی گریان پرستد
...
ندانم از چه رو فرزند ایران،
گه اتریش و گهی آلمان پرستد؟!
شناسم جمعی از مردان آزاد،
در ایران کنده و زندان پرستد.
اگر پرسی ز کیش پورداود،
جوان پارسی، ایران پرستد

شعری زیبا از استاد ابراهیم  پورداود

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱, پنجشنبه

گستاخی ترکیه به شاه اسماعیل صفوی

این روزها از سوی شبکه ..شوتی وی..ترکیه سریالی پخش می شود..سریالی پیرامون زندگانی بزرگترین خلیفه و خداوندگار عثمانی...سلطان سلیمان قانونی...هیچ مورخی شک ندارد که سلطان سلیمان فرزند سلیم خون خوار که در سال 926 هجری-1520 میلادی به سلطنت و خلافت عثمانی رسید ،نیرومند ترین خلیفه عثمانی بود و در زمان او گستره عثمانی به بزرگترین میزان خود رسید..اما همان شواهد مسلم تاریخی نشان می دهد که سلیمان با وجود پیروزی های فراوان در عرصه جنگها ،در دو حوزه به شدت ناکام شد...وین... و تبریز...محاصره وین شکست خورد و سپاهیان سلیمان در سه جنگی که با ایران کردند اگر چه تبریز را فتح و جنایات بسیاری را در آذربایجان و به ویژه در تبریز مرتکب شدند که شاید در اثر آن تبریز به ویرانه ای مبدل شد و از خون مردمان عادی تبریز به گواه متون عثمانی رود جاری شد و از کشته ها و شهدا پشته ساخته شد..اما اذربایجانی و تبریزی اگر چه تحت اشغال قرار گرفت ،اما چون سرزمین های اروپای شرقی زیر بیرق بیگانه ترک عثمانی و مزدورانش سر خم نکرد....این سریال مسخره انچه ندارد تاریخ است و مستندات..و بیشتر به شرح مغازله های یک شاه با زنان متعدد شبیه است تا یک سریال مستند تاریخی و البته با رنگ و لعابی که سعی شده مخاطب را به هیجان اورد !!!..بررسی لباسهای بانوان هنر پیشه در این عکس کافی است که نشان دهد سریال تا چه میزان از واقعیت های تاریخی به دور است...انهم در زمانی که ترکان عثمانی در اوج انجماد مذهبی به سر می بردند !!!!...تا اینجا چندان موضوع مهمی رخ نداده است که همه بزرگ نمائی است و رنگ و لعاب بازاری در دربار سلیمان..اما در بخش امروز سریال دیالوگی به تصویر کشیده شد که افزون بر اینکه کاملا با واقعیت ها و اسناد تاریخی به کلی بیگانه بود ،بلکه وهن و دشنام اشکاری نیز به شاهنشاه بنیاد گر ایران یکپارچه پس از ساسانیان ،شاه اسماعیل صفوی بود..در مجلس دیوان همایون که محل گرد همایی خلیفه و وزیر اعظم و شیخ الاسلام و دیگر وزرا بود ،صحنه ای دروغین نشان داده شد که گویی نامه ای از شاه اسماعیل به سلطان سلیمان قانونی رسبده است..بگذریم که به هیچ روی چنین نامه ای وجود خارجی و تاریخی ندارد ..زیرا در زمان ادعایی ارسال نامه همسر روسی سلیمان که روکسلانه الکساندرا نامیده می شده و لقب ..خرم سلطان ..یافته بود ..هنوز فرزندش سلیم را نزاده بود !!! در این دیالوگ سخیف و ضد ایرانی ...صدراعظم یونانی سلیمان نامه ای از شاه اسماعیل را برای سلیمان می خواند که از او با القاب سلطان اسکندر نشان و صاحب جم و نیز دارای جایگاه داریوش نام برده می شود !!!!!!! و وزیر اعظم یونانی ابراهیم پاشا می گوید که اسماعیل سلیمان را به حق با این لقبها یاد کرده است !!! سپس سلیمان روی به کاتبش کرده و می گوید که پاسخ نامه را بدهد و کاتب می پرسد نامه به شاه اسماعیل و سلیمان گستاخانه پاسخ می دهد از چه زمانی شکست خورده چالدران و امیری بی اهمیت شاه شده است !!!؟؟ به او بنویس به راه حق برگرد !!!..بررسی این دیالوگ به شدت با هرگونه مستندات تاریخی و نامه های متبادله در تناقضی اشکار است و به دو هدف نگاشته شده است...یکی اینکه ناکامیهای سلیمان را در ایران و رشادتهای صفویان را خوار جلوه دهد و دوم اینکه با روندی مزورانه سعی دارد با این دیالوگ دروغین ،میلیونها علوی ترکیه را که عاشق شاه اسماعیل هستند و هنوز او را مراد خود می دانند مورد شستشوی مغزی قرار داده و با داده های تاریخی دروغین ،از ارادت انها به ایران و شاه اسماعیل بکاهد...بر ایرانیان است که در این وانفسا که هویت فرهنگی ایران دایما از سوی بیگانگان مورد توهین و سخره قرار می گیرد ،پیرامون این جعل و هتاکی رکیک نسبت به شاه اسماعیل شاهنشاه بنیاد گر ایران واکنش در خوری نشان دهند و اثبات کنند که روح ایرانی گری بیش از هر زمانی زنده است و نویسندگان دروغزن ترکی یک سریال دور از هر گونه مستندات تاریخی نمی توانند میراث فرهنگی و بزرگمرد تاریخ ایران..شاه اسماعیل یکم را به سخره گیرند..شاه اسماعیلی که نامه هایش به پدر سلیمان ..سلیم خون خوار اکنده از دشنام بود و اصولا نه نامه ای به سلیمان نوشت و نه او را قابل مخاطب بودن می دانست و چه برسد به انکه نامهای تملق امیز به او بنویسد و انهم در زمانی که با کرونومتری تاریخی و واقعیات کاملا نا هم خوانی دارد...بار دیگر باید بر پانترکان بی هویت و جیره خوار بیگانه که پرچم نوکری بیگانه عثمانی و پانترکان ترکیه را به وش کشیده اند یاد اور شویم که با ژرف بینی و اندکی تعمق از خواب غفلت به در ایند و شاهد باشند که پانترکان چگونه شاه اسماعیل فخر ایران زمین را مورد هتاکی دروغین و ناجوان مردانه قرار داده اند...لازم است هواداران ساده لوح این جریان شاهد باشند و حداقل از خون هزاران تبریزی قتل عام شده به دست ترکان خون خوا ر عثمانی و رشادتهای شاه اسماعیل شاهنشاه ایران زمین شرم کنند...دوستان گرامی..شبکه سخیف شو تی وی ترکیه را باید زیر رگبار اعتراض قرار دهیم و از تمامی هم میهنان خواهشمندم این جستار مهم را به هر صورتی که می توانند پراکنده
شبکه ..شوتی وی..ترکیه سریالی را در حال پخش دارد که درباره زندگی خلیفه عثمانی...سلطان سلیمان قانونی. است.. سلطان سلیمان فرزند سلیم خون خوار که در سال 926 هجری-1520 میلادی به سلطنت و خلافت عثمانی رسید ،نیرومند ترین خلیفه عثمانی بود و در زمان او گستره عثمانی به بزرگترین میزان خود رسید..اما همان شواهد مسلم تاریخی نشان می دهد که سلیمان با وجود پیروزی های فراوان در عرصه جنگها ،در دو حوزه به شدت ناکام شد...وین... و تبریز...محاصره وین شکست خورد و سپاهیان سلیمان در سه جنگی که با ایران کردند اگر چه تبریز را فتح و جنایات بسیاری را در آذربایجان و به ویژه در تبریز مرتکب شدند که شاید در اثر آن تبریز به ویرانه ای مبدل شد و از خون مردمان عادی تبریز به گواه متون عثمانی رود جاری شد و از کشته ها و شهدا پشته ساخته شد..اما اذربایجانی و تبریزی اگر چه تحت اشغال قرار گرفت ،اما چون سرزمین های اروپای شرقی زیر بیرق بیگانه ترک عثمانی و مزدورانش سر خم نکرد....این سریال مسخره انچه ندارد تاریخ است و مستندات..و بیشتر به شرح مغازله های یک شاه با زنان متعدد شبیه است تا یک سریال مستند تاریخی و البته با رنگ و لعابی که سعی شده مخاطب را به هیجان اورد !!!..بررسی لباسهای بانوان هنر پیشه در این عکس کافی است که نشان دهد سریال تا چه میزان از واقعیت های تاریخی به دور است...انهم در زمانی که ترکان عثمانی در اوج انجماد مذهبی به سر می بردند !!!!...تا اینجا چندان موضوع مهمی رخ نداده است که همه بزرگ نمائی است و رنگ و لعاب بازاری در دربار سلیمان..اما در بخش امروز سریال دیالوگی به تصویر کشیده شد که افزون بر اینکه کاملا با واقعیت ها و اسناد تاریخی به کلی بیگانه بود ،بلکه وهن و دشنام اشکاری نیز به شاهنشاه بنیاد گر ایران یکپارچه پس از ساسانیان ،شاه اسماعیل صفوی بود..در مجلس دیوان همایون که محل گرد همایی خلیفه و وزیر اعظم و شیخ الاسلام و دیگر وزرا بود ،صحنه ای دروغین نشان داده شد که گویی نامه ای از شاه اسماعیل به سلطان سلیمان قانونی رسبده است..بگذریم که به هیچ روی چنین نامه ای وجود خارجی و تاریخی ندارد ..زیرا در زمان ادعایی ارسال نامه همسر روسی سلیمان که روکسلانه الکساندرا نامیده می شده و لقب ..خرم سلطان ..یافته بود ..هنوز فرزندش سلیم را نزاده بود !!! در این دیالوگ سخیف و ضد ایرانی ...صدراعظم یونانی سلیمان نامه ای از شاه اسماعیل را برای سلیمان می خواند که از او با القاب سلطان اسکندر نشان و صاحب جم و نیز دارای جایگاه داریوش نام برده می شود !!!!!!! و وزیر اعظم یونانی ابراهیم پاشا می گوید که اسماعیل سلیمان را به حق با این لقبها یاد کرده است !!! سپس سلیمان روی به کاتبش کرده و می گوید که پاسخ نامه را بدهد و کاتب می پرسد نامه به شاه اسماعیل و سلیمان گستاخانه پاسخ می دهد از چه زمانی شکست خورده چالدران و امیری بی اهمیت شاه شده است !!!؟؟ به او بنویس به راه حق برگرد !!!..بررسی این دیالوگ به شدت با هرگونه مستندات تاریخی و نامه های متبادله در تناقضی اشکار است و به دو هدف نگاشته شده است...یکی اینکه ناکامیهای سلیمان را در ایران و رشادتهای صفویان را خوار جلوه دهد و دوم اینکه با روندی مزورانه سعی دارد با این دیالوگ دروغین ،میلیونها علوی ترکیه را که عاشق شاه اسماعیل هستند و هنوز او را مراد خود می دانند مورد شستشوی مغزی قرار داده و با داده های تاریخی دروغین ،از ارادت انها به ایران و شاه اسماعیل بکاهد...بر ایرانیان است که در این وانفسا که هویت فرهنگی ایران دایما از سوی بیگانگان مورد توهین و سخره قرار می گیرد ،پیرامون این جعل و هتاکی رکیک نسبت به شاه اسماعیل شاهنشاه بنیاد گر ایران واکنش در خوری نشان دهند و اثبات کنند که روح ایرانی گری بیش از هر زمانی زنده است و نویسندگان دروغزن ترکی یک سریال دور از هر گونه مستندات تاریخی نمی توانند میراث فرهنگی و بزرگمرد تاریخ ایران..شاه اسماعیل یکم را به سخره گیرند..شاه اسماعیلی که نامه هایش به پدر سلیمان ..سلیم خون خوار اکنده از دشنام بود و اصولا نه نامه ای به سلیمان نوشت و نه او را قابل مخاطب بودن می دانست و چه برسد به انکه نامهای تملق امیز به او بنویسد و انهم در زمانی که با کرونومتری تاریخی و واقعیات کاملا نا هم خوانی دارد...بار دیگر باید بر پانترکان بی هویت و جیره خوار بیگانه که پرچم نوکری بیگانه عثمانی و پانترکان ترکیه را به وش کشیده اند یاد اور شویم که با ژرف بینی و اندکی تعمق از خواب غفلت به در ایند و شاهد باشند که پانترکان چگونه شاه اسماعیل فخر ایران زمین را مورد هتاکی دروغین و ناجوان مردانه قرار داده اند...لازم است هواداران ساده لوح این جریان شاهد باشند و حداقل از خون هزاران تبریزی قتل عام شده به دست ترکان خون خوا ر عثمانی و رشادتهای شاه اسماعیل شاهنشاه ایران زمین شرم کنند...دوستان گرامی..شبکه سخیف شو تی وی ترکیه را باید زیر رگبار اعتراض قرار دهیم و از تمامی هم میهنان خواهشمندم این جستار مهم را به هر صورتی که می توانند پراکنده کنند.

با سپاس از فرزنده فرهیخته ایران ع.ع. آ