۱۳۹۰ تیر ۱۱, شنبه

پیکره ای از استاد منوچهر مرتضوی و استاد شهریار


این پیکره، نشان گر استاد دکتر منوچهر مرتضوی و استاد شهریار است و چه جانسوز و ناگوار است آگاهی خبر تلخ و سوزناک درگدشت استاد دکتر منوچهر مرتضوی استاد ممتاز ادبیات و تاریخ و زبان شناس و ادیب و شاعر برجسته آذربایجانی و رییس پیشین دانشکده ادبیات و دانشگاه آذرابادگان تبریز.....من بی تعارف درگذشت این دانشمند بی مانند را رخدادی هولناک در سپهر فرهنگ و ادب ایرانزمین می دانم و بر این باورم که تا سالیان سال ،جایگزینی ،دانشمند بی مانندی چون او غیر ممکن خواهد بود....استاد مرتضوی در سال 1308 خورشیدی در محله مشهور و دیرپای ششکلان تبریز چشم به جهان گشودند و پس از پایان بردن تحصیلات متوسطه در محضر بزرگانی چون شادروانان پور داوود و بهار و فروزانفر و اقبال و معین موفق به کسب درجه دکتری ادبیات فارسی با درجه عالی شدند و مدتی نیز در سوربن به دانش پژوهی ادامه دادند...به راستی میتوان استاد مرتضوی را تنها بازمانده نسل غول های دانش پژوهانی چون پور داوود و فروزانفر و معین و نفیسی و ذکا به شمار اورد . اثار بازمانده استاد طیف گسترده ای از غزلیات زیبا در قالب کتاب ؛؛ چراغ نیمه مرده ؛؛ آثار دانشورانه تاریخ پژوهی چون کتاب بسیار معتبر ؛؛ مسایل عصر ایلخانان ؛؛ و نیز صدها مقاله و چندین کتاب درباره حافظ و مولوی و فردوسی و دیگر بزرگان فرهنگ و ادب ایران و نیز چندین مقاله دانشی و مستنددر حوزه زبان شناسی و شناخت زبانهای پیشین رایج در اذربایجان نام برد...گروهی بر این باورند که استاد مرتضوی بزرگترین حافظ پژوه کنونی گیتی بودند و کسی چون ایشان در این حوزه و نیز ارتباط اندیشه های حافظ با دیگر بزرگان ادب ایران زمین همسنگ نبود....استاد مرتضوی در زمره محبوب ترین استادان و رییسان دانشگاه آذرابادگان به شمار می امد و به کوشش او بود که دانشگاه آذرابادگان تبریز به کانونی ارجمند برای پژوهش پیرامون فرهنگ و ادب ایرانی و ادبیات فارسی و تاریخ ایران بدل شده بود...استاد مرتضوی پس از عمری پژوهش و خدمت به ایران در شامگاه سه شنبه 8 تیر ماه در تبریز جان به جان آفرین تسلیم کردند و هزاران فرهیخته دوستدار ایران را سوگوار نمودند... آفرین بر دیار دانشمند خیز اذرابادگان که گوهری چون استاد مرتضوی را در دامان خود پرورش داد و به راستی که آذربایجان بایستی در سوگ درگذشت جانسوز استاد زنده یاد مرتضوی خون بگرید...و تنها مایه دلخوشی و امید هزاران شاگرد استاد که راه ان یگانه ایراندوست را زنده نگاه خواهند داشت و او را چون الگویی جاوید و ماندگار خواهند نمود. استاد مرتضوی دانشمندی ایراندوست و در کلاس جهانی بودند و به این دلیل گروه های فاشیست قوم گرا و پانترکان بی دانش وابسته به بیگانه چون سخنی در برابر دانش گسترده استاد مرتضوی نداشتند ،همواره کوشش می کردند استاد را با توهین ها و آزار های گاه و بیگاه آزرده کنند..اما کیست که نداند مکتب ایران پژوهی استاد مرتضوی در تبریز و ایران زنده و بالنده است و به درختی تنومند بدل شده که نه تنها فرزندان آذربایجان ،بلکه دیگر هم میهنان نیز از سایه آرام بخش آن سالیان سال لذت خواهند برد و به راستی مکتب دانشی مرتضوی در آذربایجان زنده و بیش از هر زمانی پویا و جاودانه است...
 در ادامه نوشتار زیبایی از استاد مرتضوی در قدر شناسی از بزرگان از دست رفته عرضه می شود تا همگان از نکته سنجی و قلم شیوا و نکته سنجانه استاد بهره برند.... این جستار سالها پیش در نشریه حافظ به زیور طبع آراسته شد........ نوشتن اين يادداشت نيز، مثل هميشه به نسل منقرضي مي انديشم كه همواره از آنان پيروي مي كنيم و شيوه
رهروي مي آموزيم و طريقي را كه آن رهروان خستگي ناپذير با
گام هاي استوار پيموده اند، ناشيانه و افتان و خيزان مي پيماييم، ولي
كم تر به ياد آن ها هستيم. مي دانيم
اين خط جاده ها كه به صحرا نوشته اند
ياران رفته با قلم پا نوشت ه اند
،ولي اگر سمند بي وفاي دولت چند روزي سركشيده مي رود،نه تنها ازهمر مان كه از آن صاحب دمان و مقدمان و سالاران قوافل دل و دانش نيز لااقل، به سر تازيانه، ياد نمي آوريم. (مقصوديادي از سر خلوص و دريغ است، نه يادي به ضرورت و تكلف ياخيال تشبه، يا ادعاي انتساب و تقرب ). چون اين يادداشت پريشانبه اصرار و امر مؤكد دوست عزيزم ايرج افشار و به ياد دوست بزرگمان، دكتر محمود افشار يزدي تقديم مي شود و گمان مي كنم آنچه بدين مناسبت درباره ي ر هروان رفته گفته آيد، از هرگونه شائبه نفساني و اغراض آشكار و پنهان مبرا و منزه و جز تعظيم وعذر تقصير قابل حمل بر هيچ مقصود و نيت ديگر نخواهد بود، به خود اجازه مي دهم اشاره به يكي از آن بزرگان يعني سعيد نفيسي رابكنم و دريغاگوي آنان « سواران رفته » بهانه قرار داده، يادي ازباشم، به خصوص كه آفتاب عمر به لب بام نزديك شده و خروش سيل حوادث بلند مي گويد كه : مايه نقد بقا را ضماني و خواب امن را امكاني نيست و آنچه امروز از گفتنش غفل ت رود، شايد هرگز« سواران رفته » گفته نشود . حقيقتي كه ملك الشعرا بهار درباره ي گفته است ، ناگزير در مورد پيادگاني امثال بنده بيش تر صدقمي كند:
آن گَرد شتابنده كه در دامن صحراست
گويد چه نشيني كه سواران همه رفتند
محمد قزويني كه احاطه و تبحري نادر داشت و دقت وموشكافي و استقصا و انصاف و صراحت و عدم اغما و سختگيري علمي را به پژوهندگان آموخت ؛ و با شيوه تحقيق و نقض وابراهام هاي شجاعانه و صادقانه اش در مورد آراء خود و ديگران،ايمان به اصالت علم و عدم تسليم در برابر وساوس نفساني وطمطراق و اعتبارات كاذب را نصب العين ساخت.بديع الزمان فروزانفر كه جامع قوه ي كم نظير اجتهاد و استنباط وموهبت ذوقي و بحثي بود و تجسمي از جمع بين حشمت و سطوت استادي و رأفت و عطوفت پدري و مرشدي و شاگردپروري؛ و اين سعادت را داشت كه در راه صعود به قلل بعيدالمثال آثار و افكارمولانا جان سپرد.
ابراهيم پورداود كه عمر گرانمايه در راه اشاعه فرهنگ ايران باستان صرف كرد و عشق پرشور ب ه ايران و آزادگي و بزرگواري واصالت علمي را دور از هرگونه تعصب و خامي و عناد كودكانه دروجود و آثار خود تجسم بخشيد.ملك الشعراي بهار كه عناوين بزرگ ترين شاعر معاصرمشروطيت و يكي از نامورترين سخنوران عرصه شعر و ادب رسمي ايران را به خود مخصوص ساخت و باب پژوه ش بنيادي و تطبيقي را در نظم و نثر فارسي گشود و نيل به اين مراتب را طراز پيرهن زركش آزادي خواهي و ايران دوستي قرار داد.احمد بهمنيار، آن درياي آرام پهناور كه بسيار مي دانست و كم مي نوشت. احاطه اش بر زبان و ادب و تاريخ ادبيات عربي و تاريخ اسلام كم نظير و آثا ر و نتايج ارشاد و تعليمش از مواهب گران بها واسباب ارتقاي علمي در طول دو نسل محسوب مي شد و مرگ دردناكش، كه تا آخرين روزهاي زندگي در حالي كه از رنج و فشار در يك جانب مغز از نگاه داشتن سر بدون تكيه بر متكا ناتوان بود،از پذيرفتن شاگردان و راهنمايي آنان با حو صله و صبري ايوب وار خودداري نكرد، حماسه يي بود غم انگيز.
جلال الدين همايي اصفهاني كه تبحرش در اصناف علوم واقسام فنون، اعم از زبان و ادبيات فارسي و عربي و منطق، حكمت،
عرفان، نجوم، هيأت، طب قديم و احاطه اش بر معارف پهناوراسلامي يادآور جامعيت دانشمندان قديم بود و برخورداري از
موهبت ذوق و طبع سرشار و اعتماد به نفس و توانايي تأليف وتصنيف، مكمل اين اوضاع و مراتب.
مجتبي مينوي كه از پرتو جامعيت علمي در زمينه ي زبان وادبيات و تاريخ ايران و آشنايي ژرف با فرهنگ اروپايي و رموز
تحقيقات و شيوه كار غربيان و صلابت و صر احت ناشي از علم وآگاهي (نه از عناد و غرور و ادعا ) يكي از چند تن معدودي (تقريب اً به تعداد انگشتان يك دست ) است كه از مرزهاي تقليد ، از شيوه تحقيق مستشرقان و مرعوبيت و مجذوبيت در برابر سيطره علمي آنان گذشتن د و به عنوان مرجعيت مسلّم جهاني در عرصه تحقيقات اشتهار يافتند. ، ايران محمدتقي مدرس رضوي (شايد فرد ماقبل آخر از اين بزرگان محيط و متبحر ) كه به قول خواجه رشيدالدين در مكاتبات آستانش در تهران و منزلش در مشهد مح ط رحال و بوسه جاي رجال بود وانزوا و اعتزالش همراه با اشتهار، فروتني، حيا، سادگي بي نظير و
درياوارش توأم با عظمت علمي و اخلاقي و از اين روي زندگي بي ريا و سيماي باصفايش تجسمي از اصالت و معرفت.
اين پيام آوران و بنيانگذاران و (يكي دو تن ديگر از همين نسل و مرتبه ) و اصحاب راستين آنان چون : عباس اقبال آشتياني و قاسم
غني و تني چند معدود جان شينان متعين و بلافصلشان چون: محمد معين و پرويز ناتل خانلري، چهره هاي ممتاز و بلامنازع نسلي
منقرض و قله هاي سلسله يي معدوم و نماينده نهضت علمي بودند (از اين كاروان رفته كه هنوز گرد شتابنده اش در دامن زمان به چشم مي خورد، يكي دو تن مانده اند كه زندگيشان دراز باد ) كه خوش «... درخشيد، ولي دولت مستعجل بود براي اين كه گمان نرود ، از نوشته ها و گفته ها و مصاحبه ها و مقاله ها و يادنامه هاي مجمل و مفصلي كه به عنوان بزرگداشت وتعظيم و تجديد خاطره ي اين دانشوران انتشار يافته، كاملاً بي خبرم،اشاره بايد كرد كه سپاسگزاري و قدرداني از اين مباشران و مبتكران اين نشريه ها و مصاحبه ها و يادنامه ها كه با خلوص نيت و قصد خدمت در اين راه، بي هيچ چشم داشت و توقعي، اهتمام ورزيده اند وظيفه يي ست، بر عهده ي همه ي دوستداران فرهنگ ايران، وهم چنين تحسين همكاران و مشاركان اين مجموعه ها و نشريه ها ونويسندگان اين مقاله ها كه ساعاتي از اوقات خود را صرف اين مهم كرده اند و خواهند كرد، فريضه يي ست مسلّم.ولي بحث بر سر چيز ديگري ست، يعني بر سر انگيزه ي ناآگاه بعضي از نويسندگان و خاطره نويسان و علت غايي و مقصود نهايي و جان و روح برخي نوشته ها و گ فته ها (و در مواردي بسياري ازآن ها) يعني اگر ايراد و انتقادي مطرح باشد، متوجه چند گروه است كه در واقع مظاهر چند نوع عقده روحي (شايد در اغلب موارد خامي و ناپختگي عنواني سزاوارتر باشد، زيرا مسلّماً سوءنيتي در كار نبوده است) محسوب مي شوند و اجازه مي خواهم، در توصيف اين چند  گروه از صيغه ي متكلم مع الغير استفاده كنم تا هم رعايت ادب شده باشد و هم اين توهم صددرصد غلط براي كسي حاصل نشود كه اين درددل مخلصانه آماج معيني دارد . زيرا در آن صورت نگارنده ي
اين سطور خود بايد نخستين آماج و مصداق محسوب گردد.گاهي تعظيم رفت گان و زنده كردن ياد آن بزرگان را بهانه ي
توصيف و تعريف خود و وسيله شرح انتساب و تقرب و اختصاص واحياناً انحصاردوستي و همدمي و همكاري با آنان قرار مي دهيم يا بهانه ي دفاع و در سايه ي عظمت نام بزرگان عقده ي حقارت خويشتن را به صورت تهاجم و حمله متعصبانه به دشمنان و
بدخواهان آن مرشدان و مرادان و دوستان فرضي خود (دن كيشوت وار) خالي و به نظر خود كسب اعتبار مي كنيم و حتا از تفاخر
و نازش به آشنايي با همسايه ي دخترخاله و پسرعموي آنان چشم نمي پوشيم و در واقع به زبان بي زباني و بدون آگاهي از نكته ي
«. من آنم كه رستم برانگيخت رخش » : معرفت النفسي مي گوييم گاهي نيز همان عقده را به طرز و صورت ديگر و كاملاً مخالف
صورت نخستين يعني ، انتقاد و خرده گيري از بزرگان و غافل از خالي مي كنيم. (اين « بزرگش نخوانند اهل خرد ... الخ » اصل مسلّم نوع خامي و ناداني در گذشته بيش تر شايع بود ) و به عنوان صراحت  و شهامت و مرعوب هيچ كس نبودن و استناد به شعار يوناني و  مثلاً دقت و شهامت « حقيقت از استاد گرامي تر است » باستاني اخلاقي محمد قزويني را وسواس افراطي، عدم اغماض  علمي،دليري، تندخويي و بي پروايي لطيف مجتبي مينوي را، هتاكي، تكبر،مبا رزه طلبي، هوشمندي، سطوت، حاضرجوابي، نكته سنجي ونكته گيري بديع الزمان را، خودنمايي، غرور، جامعيت، پشتكار تحقيق و نويسندگي سعيد نفيسي را، عدم تعمق، حاشيه پردازي، خدمت عاشقانه و بي نظير ابراهيم پورداود را، اقتباس عادي و محدود ازعلماي فرنگ و ... مي ناميم و هر گز نمي انديشيم كه تاكنون ده ها وصدها تن با ارائه مقالات (و يا افزودن شاخ و برگ اضافي و به و آن را كتاب و رساله ناميدن و « بادكردن مقاله » اصطلاح عاميانه نوشته هايي در حد فقط يكي، دو فصل ، بلكه يكي، دو سطر از تأليفات و تحقيقاتي چون : سخن و سخنورا ن، فرهنگ ايرا ن باستان، هرمزدنامه، يادداشت هاي دور ه ي اوست ا، غزّالي نام ه،يادداشت هاي قزوين ي، مقالات قزويني دربار ه ي تضمي ن هاي حافظ، نوشته هاي سعيد نفيس ي و ... (البته غالباً در حد مثال نه مثل) به درجه ي دكتري و مراتب استادي و غيره دست يافته اند، وصفات اخلاقي آن بزرگوار ان نيز هر يك تجلي ديگري بود ازصفات برجسته و احياناً متضاد و هرچه بودند، اركان و قلل د انش وفرهنگ ايران بودند . انصاف بدهيم كه اگر چه امروز استادن ومحققان خوب داريم، آيا مي توانيم مدعي داشتن اركان و قلل باشيم؟گفتيم كه يكي از بيماري ها و عقده هاي رواني شا يع در محيط علمي و فرهنگي ما به عرش رساندن و به فرش فروآوردن رفتگان ومردگان است كه هر دو از عقده ي حقارت سرچشمه مي گيرد ومظاهر دوگانه ي حس ارضاي غرور و نياز نفساني محسوب مي شود.
البته مقصود از اين بيماري تعظيم همه رفتگان يا تخفيف همه آن ها نيست . زيرا بزرگ داشتن ياد و گرامي داشتن خاطره ي خادمان
راستين دانش و فرهنگ فريضه يي مسلّم و احساس طبيعي در هر جامعه ي زنده و پويا به شمار مي رود و تحقير و تخفيف همه بزرگان نيز طبعاً محال و مستحيل است . بنابراين مقصود ما از اين عقده رواني فردي يا اجتماعي، تصور خود را بزرگ كردن و بزرگ ديدن درسايه ياد و نام فردي معين و مشخص از بزرگان علم و ادب است .به هر طريق كه اقتضاي طبيعت و خواهش نفس باشد، اعم ازبزرگ نمودن و خوارشمردن و اعم از بت ساختن يا بر مرده تاختن.جاي ترديد نيست كه اين دو صفت هر دو مذموم است و اين دو خصلت هر دو محك وم؛ و نخستين علامت ضعف و بيچارگي است و دومين نشانه فرومايگي . وجود اين دو صفت در خامان ره راهي به » نرفته و ظهور اي ن عقده حقارت در رندان نوآموخته ولي جاي تعجب و تأسف است كه گاهي مرداني كه ،« دهي ست خود ظاهراً راه ها رفته و از راه و رسم منزل ها بي خبر نبوده ان د، دردام نَفْس افتاده و به قصد افزودن بر قدر و مقام خويشتن و كسب اعتبار بيش تر (در حالي كه قدر وافي و اعتبار كافي داشته اند و نيازي نداشته اند) با هتك حرمت رفتگان و تاختن  بر مردگان، از قدر واعتبار خود كاسته اند. سال ها پيش يكي از فرزانگان كه در ادب فارسي و تازي مقامي و بين فضلا نامي داشت، پس از وفات قزويني تصحيح مرزبان نامه را مورد انتقاد شديد قرار داده و شايد با  بر قزويني، خرده ها گرفته « برنيايد ز مردگان آواز » اين اطمينان كه و به قوت قلم جاي شكي باقي نگذاشته بود كه مرحوم علامه  نسبت به بسياري از بديهيات جاهل و احياناً از ساده ترين وابتدايي ترين مسائل غافل بوده است، تا جايي كه مثلاً متوجه نبوده صحيح و مستعمل نيست و آن را « دوصد » در زبان فارسي «... مي گويند « دويست » من شك دارم كه اگر قزويني زنده بود، چنين مقالاتي نوشته مي شد و يقين دارم كه اگر هم نوشته مي شد، جام انتقاد اين چنين  از شرنگ بي پروايي و گستاخي لبريز نمي بود؛ چون عادت و طبيعت بشر همواره چنين بوده كه جو لان و رجزخواني در ميدان خالي از حريف را ترجيح داده است . اما اين كه چرا مردان عاقل و فاضل گاهي، بي هيچ موجبي و نيازي از طريق مشت بر سندان و نيشتر كوبيدن و بر سر مژگان يار انگشت زدن در صدد افزودن بر كل يعمل » قدر خويشتن برمي آيند، جز اين چه مي توان گفت : كه ظاهراً در اين جوي هميشه همين آب روان بوده و .« علي شاكلته عادت مذموم مريد طاعت  بيگانگان بودن و گوهر هم را به سنگ شكستن، خصلتي معهود در ميهن ما به شمار م ي رفته است،وگرنه صائب تبريزي با بياني  حسرت آلود آرزو نمي كرد كه:
خوش آن گروه كه مست بيان يكدگرند
ز جوش فكر، مي ارغوان يكدگرند
نمي زنند به سنگ شكست، گوهر هم
پي رواج متاع دكان يكدگرند
و فراموش نكنيم مرداني چون : قزويني، پورداود، فروزانفر،
مينوي، نيما، شهريار و ... كه لامحاله پاسداران گوشه يي از ادبيات و
فرهنگ ايران و آبياري كنندگان اين كشتزار و مرغزار بوده اند،
گاهي خنديدند و گاهي گريستند، ولي دل از قله قاف و گوشه غار
خود برنكندند . چه زيبا و غم انگيز است، خطاب آن غارنشين به آن
قاف نشين
نيما، غم دل گوه كه غريبانه بگرييم
سر پيش هم آريم و دو ديوانه بگرييم
من از دل اين غاز و تو از قله ي آن قاف
چندي به هم افتيم و به جانانه بگرييم

*با سپاس از علی عجمی اذرابادگانی برای فراهم کردن این جستار ارزشمند

۱ نظر:

ناشناس گفت...

Привет! Не возражаете, если я разделяю ваш блог с моей Zynga группы? Там очень много людей, которых я считаю очень ценю ваше содержание. Пожалуйста, дайте мне знать. Благодаря желаю вам удачи !